بچها یعنی یک روز نشد این مرد نرینه تو اعصاب من
اخر عاقبت این ازدواج جداییه حالا هعی من تحملش میکنم
شوهر منکارش جوریه ک هیچوقت نهارا خونه نیست به غیر امروز و روزای تعطیلی از اول ازدواج قاعدتا خیلی براش اشپزی نکردم مهمونم ک میومد مثل مادرشوهرم از بیرون میخرید
حالا امروز از خواب پاشدم گفتم چی میخوری برات درست کنم امروز روز توعه خونه ایی میخوام به سلیقه تو باشه
اونم گفت برنج و گوشت میخوام
بعد ما یککیسه برنج ایرانی خریدیم ولی تا حالا درستش نکردم با اینکه چند ماهه خریدیم چون خودمم برنج خور نیستم و یکم از برنج قبلی مونده بود
بهش گفتم اره بیا خالی کنیم تو سطل
اومد شروع کرد ک تو بلد نیستی برنج درست کنی من چند ماهه اینو خریدم هندز تو درستش نکردی نمیخواد اصلا برا من غذا درست کنی و ...
منم گفتم کوفت بخور مرگم نمیدم بخوری چه برسه غذا
الانم قهر کردیم
محبت به این مردا نیومده