ماجرا اینکه من احمق چند سال پیش گوه خوردم زن این بی همه چیز شدم کاش زبونم لال میشد بله نمیگفتم
هر روز یه دردسر جدید دارم با این دیوونه
بنا به دلایلی من چندتا امتحان نهایی نرفتم یا تجدید شدم
الان همش ۳ تا مونده بود تا دیپلممو بگیرم
بعد من احمق کلا ترک تحصیل کردم بخاطر این زندگی کتاب کنکوری هامو هم بخشیدم
این نامردم کلی قول داده بود بهم که انگار همش الکی بود
فقط منو گرفته واسش بچه بیارم و سرویس بدم مثل حمال کار کنم مثل احمق احترام خانوادشو نگه دارم زندانیم کنه جایی نرن مثل گدا خرج کنم و تو یه ساختمون هم با نتش اینا نگهم داره
بعد من رفتم ثبت نام کردم واسه این سه تا امتحان
امتحان اول چند روز شدیدا مریض بودم نتونستم بخونم بعدش مهمون اومد نشد روز آخر بخدا مثل خر میخوندم یکم میخوندم یکم کار خونه یکم بچه داری دیگه نابود شده بودم
موقع شام شوهرم بهونه آورد که بچه صورتش انگار زرده من حس میکنم فردا میبریمش دکتر نمیخواد بری امتحان
حقیقتش از ناراحتی دیگه نتونستم بخونم و قبول کردم
فرداش نرفتم حتی دکتر هم نبرد و گفت رنگش درست شده
امتحان دیگم شنبه است
رفتم خونه مادرم بخونم که بچم بی قراری کرد یزره نزاشت بخونم
از اونجا که برگشتم امروز از صبح سعی کردم بخونم همش دو فصل خوندم
هی به شوهرم التماس میکنم بابا تو که بیکاری فقط دو روز هوامو داشته باش بچه رو نگهدار بزار بخونم
الکی میگه باشه
از ظهر رفته خونه ننش چند ساعت نشسته میگه بیرون بودم تو یه ساختمونیم میدیدم
بعدمادرش که هر روز دو بار میاد خونمون هر سری ۲ ۳ ساعت
هم صبح اومد هم چند ساعت پیش
میرفتم اتاق هم اون قهر میکرد هم این دعوا
از بس هم زر میزدن نمیشد بخونم هیچکدومشون هم یه کلمه نگفتن برو درستو بخون حتی بچه رو نگه نمیذاشتن
بعد از غروب هم که خونست دائم سرش تو گوشیه اکسپلور گردی میکنه بچه رو هم میدم بغلش بهش گوشی نشون میده
بخدا چند بار با زبون خوش گفتم فقط دو شب نگهدار یا حداقل امشبو من دو فصل دیگه بخونم
اهمیت نمیداد از قصر با مادرش میرفتن رو مخم چرت و پرت میگفتن لیمو در میاوردن
بعد یکم اولش نگهداشت دیگه نگه نداشت
حتی بخدا یه بشقاب هم جابه جا نکرد
بعد دیدم میوه هم کوفت کردن بشقاب اونم برنداشته
بچه رو هم نگه نمیداره
باهاش دعوا کردم کلی سرش داد زدم قسم خوردم دیگه درس نخونم خیالش راحت بشه
ازش متنفرم بخدا
الانم قهرم
خودش دیپلم ردیه از حسودی نمیزاره