دریغا، آرزو گم شد، کجایی تو؟ کجایی تو؟
که بیتو تیره میبینم تمامِ روزگاران را...
چنان بیتاب و مدهوشم، که با هر سایه میگویم
نشانِ منزلِ آن یارِ مهرویِ عیاران را
زِ پیوندِ تو بگسستم، زِ خود بیگانه گردیدم
که در چشمت تماشا کردهام، باغِ بهاران را
بیا، ای نوشدارویِ دلِ مجروحِ شیدایم
که بیتو تیره میبینم، تمامِ روزگاران را...
شبی چون ابرِ بارانزا، ببار ای چشمِ اشکآلود
که یادِ او قیامت میکند، جانِ پریشان را