ساعت ۱۲ شده بود
گریه میکرد میگف مریم تو این موقع برام چایی میریختی نکن اینطوری باهام
بیا فردا بریم تالار نگاه کنیم زود عروسیمونو بگیریم یدقه هم تنهات نمیزاارم
گفتم نمیخامت دیگ
گف بیا بریم بیزون گفتم نمیام گف بیا بریم ابی چیزی بخوریم
گف لباس بپوش گفتم برو ولم کن
نمیخام ببینمت برو از خونمون
گف منکه ولت نمیکنم
خیلی مقاومت کردم
گف بیا اصلا با من حرف نزن نگام نکن فقط بیا
گفتم نمیام گف همینجوری میبرمتا مامان باباتم ببینن
از اجبار رفتم
برام رانی گرفت یکم خوردم نتونسم
بی هدف دور میزدیم
میگف نمیخای چیزی بگی
گفتم ب این شرط اومدم ک حرفی نزنم
باز شروع شد التماسا ی جا نگه داشت بارون اومد انگار ک بغضم با بارون بترکه زدم زیر گریه
صدای اسمون ک ببشتر میشد بغض منم بیشتر میترکید و بیشتر میشد اشکام