یک سال و نیمه باهاشم اولش بهش علاقه نداشتم اون اصرار کرد ک باهم باشیم بعدش سال اول نزدیک یک سال پیش خیلی دوسش داشتم و حالم پیشش خوب بود
ولی چند ماهه ک کمتر شده حسم اون تغییر خاصی نکرده ها ولی من حس میکنم دوسش ندارم از وقتی رفتم سرکار اینجوری شدم اون همیشه هست نمیزاره نبودشو بفهمم گاهی وقتا ک زنگ میزنه میگم خدا کی میشه قطع کنه یا اینکه پیاماشو با بی حوصلگی جواب میدم ولی وقتیم به نبودش فکر میکنم هم میترسم هم ناراحت میشم
میگه ۶ ماه دیگه میام خواستگاری ولی من انقدر تو ذهنم همیشه نخواستم ک بهش وابسته بشم الان میترسم حتی اگه بیاد بهش بله بگم
به ازدواج فکر میکنم استرس میگیرم البته تقصیر خواهر برادرمه چون همش بهم میگن ازدواج نکن خوب نیست هیچ وقت نمیان از خوبی ازدواج بگن همیشه منو میترسونن