تا هفت هشت ماه پیش روزی چندبار تلفنی حرف میزدیم
صاحب کارش از این مرداست که فقط به فکر خودشه و اصلا دلسوز کسی نیست
داداشم خیلی با معرفت بود و کار همه رو راه مینداخت
این وسطا خیلیام ازش سو استفاده میکردن که ما همیشه ناراحت بودیم و هرچی میگفتیم نزار کسی سواستفاده کنه گوشش بدهکار نبود
از طرفی خوشحالم که صاحبکارش درستش کرده و دیگه کسی ازش سواستفاده نمیکنه
از طرفی ناراحتم برا خودم،با من در حد فقط یه زنگ زدنی بودیم نه بیشتر نه کاری برام بکنه
هرچی زنگ میزنم دیگه نه جوابم میده،اگه جوابم بده زود قطع میکنه میگه کار دارم
الان دو سه بار زدم ج نداد،یه لحظه برداشت سریع رومون قطعش کرد
قبلنا جونش به جون بچم وصل بود
الان بچم چند هفته هست میخاد با داییش حرف بزنه جوابمون نمیده
گلگی هم که میکنم به مادرم،داداشم الکی بهونه میاره که نتونستم،کار داشتم،وقت نکردم
الان مامانم داشت میگفت صاحبکارش بهش میگه به کسی رو نده،جواب کسی رو نده،فقط به فکر خودت باش،مگه کسی چیکارت کرده
مامانم میگفت برا دیگران میگه،،،،گفتم یعنی برا منم میگه گفت نه به تو که نمیگه
ولی الان که جوابت نداده اون پیششه
همیشه که پیشش نیست،هفته ای دو روز مغازشه،چرا بقیه روزا ج نمیده
آنقدر دلم گرفته
مگه من کی دارم جز این داداشم
صاحبکارشم پیر نیستا،یه مرد مغرور متولد 68،،،،،،36 ساله هست،،،،چندساله خیلی پولدار شده
قبلا هم فکر کنم دوسم داشته البته چیزی نگفته ها،ولی هرروز شش صبح پشت سرم میومد تا دم سرویس مدرسه،ظهرا هم ساعت دو تو اوج گرما وایمیستاد من از سرویس پیاده بشم پشت سرم میومد تا برم تو خونمون اونم میرفت خونشون
از زمانی که نامزدی کردم دیگه ندیدمش و دیگه اصلا نیومد
حس بد گرفتم داداشم اینطور کرد و چندبار زنگ زدم حالا میگه چه خواهرش پیله هست
و حس بد گرفتم داداشم کوچیکم کرد جلو اون
چقدر بدبختم من،یه زمانی این کارگر خونه بابام بود،حالا چقدر پولدار شده و داداشم ازم سرد کرده