با یه دختر خانمی ک ی سال از خودم بزرگتر البته بچگی همسایمون بودن یکی دوساله مهاجرت کردن استان خودشون در مورد کلاسی که میرم سوال داشتم اونم تازه عقد کرده گفت اتفاقا شوهرمم رشته ش همینه و اگه میخای میتونه کمکت کنه ایدی شوهرمو میدم باهاش حرف بزن اون بلده من رفتم از شوهرش سوال کردم خیلی خوب راهنمایی کرد بنده خدا منم انقد گیج بازی در میوردم اون باحوصله میگفت و گفت خانمم درمورد زندگیت برام گفته (والدینم طلاق گرفتن و باهم مشکل دارن اینا)یه چند تا سوال درمورد پدر مادرم پرسید و منم گفتم که بابام زن گرفته و بی مسئولیته و جداشدن و اصلا انگار نه انگار فرزندی داره
دیروز که دانشگاه داشتم بهم گفت اگه پول خواستی رو من حساب کن تشکر کردم گفت من کاملا جدی ام خانمم در جریانه(خانمشم پیام داد بهم گفت رو دورواسی نکن)
گفتم نه هست نیازی ندارم ممنونم (ولی جدی نیاز داشتم به پول نیاز داشتم به یه دستی که کمکم کنه اما هچیی نگفتم غرورم اجازه نداد)
ولی خیلی دپرسم از اون موقع تاحالا حالم بده
مگه من چندتا بچه بودم که غریبه ها بیان دل بسوزونن برامن حالم خیلی بده خجالت کشیدم خیلی خجالت کشیدم اینجوری گفت حس بد گرفتم خیلی هم حس بدی گرفتم