تاپیک قبلیمو بخونید حاام خوب نیست حال ندارم دوباره بنویسم
با بابابزرگم صحبت کردم انگار داشت دور از جونش وصیت میکرد
من خیلی دوستش دارم خیلی چون بابام روابط خوبی از اول با ما نداشت ولی این بابابزرگم از اولش برام پدری کرد من بچه بودم چون شیرینی دوست داشتم یه مسافت طولانی میومد برام کیک میاورد تا من بخورم :)
دوباره کنار اسمم جان اورد
توروخدا دعا کنید چیزیش نشه انگار مسئله ی حادیه
چون داشت یه کلاغ چهلدکلاغ میشد کار خالمو و دخترخالمم بهش گفتم خیلی جا خورد اولش پرسیدم ازم دلخوری گفت نمیدونم هرکی بهت هرچی گفته از خودش بپرس ولی وقتی توضیح دادم فهمید من مقصر نیستم برگشت گفت همشون دو رو و بد ذاتن ازشون دوری کن قسمش دادم حرفامونو به کسی نگه ولی انگار مامان بزرگمم پیشش بود
وای انگار داشت وصیت میکرد میگفت به مامان بزرگتم هر از گاهی زنگ بزن توروخدا دعاش کنید پشت گوشی زدم زیر گریه نتونستم خدافظی کنم از ساختمون رو به رو هم یه پیرزن مهربون اومد بغلم کرد کلی نصیحتم کرد برم ببینمش