اون روز همه هر چیزی که میخواستن به من میگفتن بیارم . یعنی من یک دقیقه میشستم هر لحظه یکی میگفت فلان چیزو بیار منم میآوردم. کوچیک تر از من بود بزرگتر از منم بود فقط به من میگفتن. تو اتاق نشسته بودم یهو مامانم گفت برو درو باز کن حالا چی خودشون کنار آیفون نشستن دستشونو دراز کنن بهش میرسن. منم واقعا اعصابم خورد شد یه لحظه اومدم بشینم اونم باز یه چی میگن . با صدای معمولی رو به بالا یعنی داد نزدم صدام زیاد هم بالا نبود گفتم خودتون که اونجا نشستید مگه رو پیشونی من نوشته نوکر. یهو خالم داد زد که یه کم حداقل آروم باش بچه من خوابیده. حالا با بد ترین لحن ممکن. رفت تو اتاق به بچش سر بزنه دید بچش داره با بقیه بازی میکنه اصلا خواب نبود. منم میدونستم بچش خواب نیست. ولی خیلی بد سر من داد زد.