من امروز سرما خوردم ولی داشتم درس میخوندم یادم افتاد برم دمنوش درست کنم...رفتم قوری و اینا برداشتم مامانم پاشد داد و بیداد که تو نمیدونی گیاها کجان و اینا ( میدونست میدونم ) بزار شب درست میکنم و اینا...کلا عادتشه بلد نیست عادی حرف بزنه همش داره داد میزنه...منم از بچگی اینو تحمل کردم و دیگه داد و هواراش میره رو مخم و گوش نمیدم...همینطور که درست میکردم اومد یه کفگیر برداشت که بزنتم ( انگار نه انگار داره ۱۸ سالم میشه ) جا خالی دادم که چک زد بهم ( به اینم عادت دارم ) منم دیگه نتونستم تحمل کنم و برگشتم گفتم تو باید بری تراپی و دیوونه ای و همه بهت میگن عصبی ای ولی نمیخوای قبول کنی...و من اگه میتونستم یه لحظه هم پیشت نمینشستم...رفتم اتاقم اومد دوباره داد و بیداد کرد سرم که به من میگی دیوونه و اینا...بعدشم رفت...اومدم بیرون دیدم حالش بده و فشارش انگار بالاعه...براش آب قند بردم و فشارشو گرفتم که خوب بود...الانم خوابیده
اصلا اعصابم خورد شد..روزی صد بار داد و بیداد میکنه سرم و با هر چی دستش بیاد میزنتم و وقتی دارم درست میخونم بلند بلند با تلفن حرف میزنه میخنده ( با ما هیچوقت نمیخنده ) اون وقت به جای اینکه من حالم بد شه این اینطوری میکنه...عجب گیری افتادما...من کنکوریم باید ارامش داشته باشم