برای مغازه داییم ترشی اینا گذاشتیم با همسرش
همسرش از شوهر خودش دستمزد میگرفت
و قرار شد اون ترشایی که من میزارم هم دستمزد بده
من رد کردم و گفتم داییمی و این حرفا چیه فلان
ولی خب قرار شد بده
بعد مدتها گذشت ولی پولی واریز نکرد یبار مامانم زنگ زد بهش و گفت که تو بیمارستان کارتم سوخت تا به کارت من پول زد
بعدش الان دو ماهی از حسابمون میگذره و زنداییم ازم شماره حساب خواست با اینکه هم خودش داره و هم داییم و من چون زنداییم یه مقدار موزی هست و من گفتم یوقت میره به داییم میگه من پولمو خواستم ازشون و دعوا میندازه از سر باز کردم
بعد داییم زنگ زده به مامانم گفته پولشو به تو بزنم یا به خودش مامانمم گفته خودش ولی هنوز به من پولی نزده
و اینکه بعد تموم شدن کارها اصلا به من نه زنگی زدن نه حالی پرسیدن نه تماسی بااینکه موقعیتمو میدونن پدر بالا سرم نیس و یسری مشکلات افسردگیم دارم