امشب که دوتایی باهم از سر کار برگشتیم
بچه مریض بود و گلودرد داشت
وقتی سه تایی وارد خونه شدیم
من داشتم ب بچه رسبدگی میکردم و دارو میدادم و ب زور یه چی میدادم بخوره و ... این وسط همسرم غذا گرفته بود برا شام، گفت اینم داغ کن بخوریم
دوتا غذا بود من یکیشو گذاشتم تو ماکروفر این وسط ب بچه هم میرسیدم بدو بدو میکردم
غذا رو که اوردم خواست بخوره دید یکم سرده هنور گفت این که سرده
من باز بردم گذاشتم تو ماکروفر دوباره گذاشتم جلوش دید وسط مرغ هنوز داغ کامل نشده غذا رو پرت کرد اونور مرغ رو از دهنش انداخت بیرون و با عصبانیت رفت ماست از یخچال اورد و نشست خورد؛ منم فقط داشتم با بچه کلنجار میرفتم بچه ای که از صبح هیچی نخورده بود که بتونم دارو بهش بدم...