خونمون نشسته بودیم، مامانم از سر کار اومد، چای هنوز حاضر نبود، بعد همین شد بهانه ای واسش که سر منو و خواهرم غر غر کنه
خیلی خیلی حرف و در همه ی حرفاش فقط به من توهین میکرد
بابامم تازه از سر کار اومده بود، و بهمون گفت چیزی نگیم تا خودش آروم بشه
من لام تا کام حرف نمیزدیم، فقط یه گوشه نشسته بودم
که خواهرم گفت از چرا همش به من میگی به اون یکی بگو، مامانم گفت اون ف. ا. ح. ش. ه. و ج. ن. د. س
من با اون حرفی ندارم
😭😭😭😭
بعد من دیگ نتونستم جلو خودمو بگیرم گفتم ف. ا. ح. شه. هفت جد و آبادته دفعه ی آخرت باشه به من این جور چیزا میگی و همینجوریگریم گرفته بود و نفسمم بالا نمیومد وقتی داشتم حرف میزدم
که یهو دیدم بابام از جاش بلند شد حمله کرد سمت من که من بدو رفتم حیاط بدون پوشیدن کفش فقط یه چادر انداختم و از در رفتم بیرونـ
و رفتم خونه بغلیمون خونه ی عموم
یذره منتظر موندم برن و بعد رفتم خونه🥲
واقعا من چه گناهی کردم چرا مامانم اینقدر با من بده همش باهام دعوا داره دیگ دیوونم کرده،