امشب خوشحال از سرکار برمیگشتم
خوشحال به دور از هر حال بدی
با دوستم ندا تو راه یه چرخی زدیم
یه ذرت خوردیم پیاده برگشتیم یه مسیری که بابام بیاد دنبالم همینطور که رد میشدیم یه پسر با عجله جلومون پارک کرد داخل ماشین رو نگا کردم ای داد همون یار قدیمی😊
چه قدر دلتنگ نگاهش بودم همو نگا کردیم اون به من من به اون شناختیم رد شدم از جلوش اون داشت از ماشین با عجله پیاده میشد دوستم برگشت بازم تا آخرین لحظه نگات کرد و تمام امروز دیدم ازدواج کرده😊 از بیو پیجش متوجه شدم و این پرونده برای همیشه بسته شد من به آرزوم رسیدم و بعد دوسال که آخرین بار بعد شب یلدا دیده بودمش دیدم
سکوت عجیبی قلبمو گرفته حس میکنم بعد امشب همه چیز خیلی خوب میشه امشب آخرین روز سختیام بود که گذشت
احساس میکنم اون نحسی شکسته شد☺