شهرستان ما حداقل ۱۲ساعت تا تهران راهه
بعد از فرار خواهرم باباماومد تهران خونه ما بخاطر پیداکردن خواهرم
ابجیم پیداشد بابام دیدش توپارک بغلش کرد زار زار گریه کرد
بعدش زایمان من شد بابام باهام اومد بیمارستان ودوره نقاهت من برام آشپزی کرد وموند خواهر بزرگم از خارح اومد. پیشش موند وامروز بعد از چند ماه تنها برگشت
فکر میکرد بیا. خواهر فراریم باهاش میاد ولی اون ازدواج کرده بود
بابام دیروز عقد رسمیش کرد
و کلی اومد خونه گریه کرد
چقدر دلم ب بابام میسوزه
خدا خودش آبروشو حفظ کنه
الان رفت دوباره شهرستانمون منم دوباره تنها شدم دارم با اشک مینویسم