چند شب پیش زنگ زدم جاریم بریمخونش شب نشینی جاریم نبود گفت جایی دعوتیم دو شب بعدش جاریم دعوت کرد شام منو همسرمو
اما خانواده شوهرمو نگفت
پدرمادرشو
از اون شب
پدر مادر همسرم کلن غر غر چرا مارو نگفتن
چرا ی بشقاب شام ندادن
چرا رفتید
چرا ب ما بی احترامی کردن
همه دق دلیشون سر شوهرم خالی کردن
زن توام نمیاد نمیره از اون جاریش یاد گرفته
از پسر بزرگشون حساب میبرم پیش اون عین موش صداشون در نیومد اما پیش شوهر بدبخت من چی کردن
باعث شدن یه دعوا حسابی کردیم
قبول دارم کار جاریم زشت بود ولی خب به من چه مگه من مهمونی دادم چرا باید به آتیش اختلاف اینا زندگی من بسوزه