گاهی هرچقدرم تلاش کنی و خودت گول بزنی و سرگرم کنی یادت نمیره چی بهت گذشتع شوهرم به من خیانت کرد و همه فهمیدن،میخاستیم جداشیم هانوادن نذاشتن البته پشتوانه ای هم نداشتم ودلشم نداشتم بچه ای که توی عقد باردارشدم بخاد بچه طلاقم باشه بااینکه شوهرم کلی معذرت خواهی کرد و مثلا جبران کرد با وسیله خریدن و زمین و ماشین بنامم زد ولی همچنان با کوچکترین ناراحتی بهم میریزم یاگوشیش جواب نده بیرون باشه کلا اعصابم خورد میشه و برام خاطرات مرور میشه و هرثانیه زجر میکشم
،راست میگن که دنیا و زندگی بچه رو از مادر گروگان گرفته...فقط بخاطر بچم...