این خانوم سه سال پیش تقریبا باکلی ترفند اومد وسط زندگی من ، از آشنایان دور همسرمه
اون موقع انگار شوهرمو مسخ کرده بود ، اصلا نمیفهمید چیکار میکنه ، خیلی عذاب کشیدم ولی سعی کردم منطقی رفتار کنم ، محبتم رو بیشتر کردم ، به خودم بیشتر رسیدم ، درست نمیشد ، تا اینکه همسرم کاراشو جور کرد بره کربلا ، پیاده برای اربعین ، از امام حسین خواستم جور نشه ولی شد خیلی دلم شکست ، خیلی ناراحت بودم ، به خاطر بابام صدام در نمیومد ، وقتی داشت خدافظی می کرد از ته دل گفتم داری میری کربلا ، امیدوارم پات به کربلا برسه ولی داغ زیارت امام حسین به دلت بمونه که دل منو اینجوری سوزوندی
رفت وقتی از کربلا اومد قیافش داغون داغون بود انگار داعشیا بهشون زدن
یک هفته حرف نمیزد و فقط گریه می کرد
یه چند روزی از برگشتنش گذشته بود ، داشتم نماز میخوندم ، سلام دادم ، اومد سرشو گذاشت روپام چند دقیقه هق هق زد ، گفتم حرف بزنیم گفت نه منم ادامه ندادم ، گفت فقط حلالم کن ، نگاهش کردم ، چیزی نگفتم
چند روز بعد اومد تعریف کرد که رفتیم، رسیدیم کربلا همه رفتن زیارت کردن قرار بود شب برگردیم سمت نجف و نمونیم اونجا ، گفت نماز خوندم رفتم که برم زیارت ، میگه هربار نشد ، میگه ۳بار رسیدم تا دم در حرم جمعیت زد بهم یهو فاصله گرفتم ، میگه اونجا صدات عین اکو تو مغزم می پیچید