به خاطر مامان و بابام مجبورم جدا بشم دور از جونشون دق ميكنن
به نظرم با مامانت حرف بزن....بگو چیا بهت میگه....فک نکنم هیچ مادری راضی باشه بچش اینجوری خفت بکشه....
و مادرتم میتونه با بابات صحبت کنه....
نمیخوام ناراحت شیا....و اونا دل دارن تو نداری؟؟؟اونا دق نکنن و تو بکنی....؟؟بعدشم اگه یه زندگی عاشقانه از هم بپاشه شاید تحملش سخت باشه....ولی وقتی شما اینجوری شکستی....اونا حق ندارن ناراحت شن و نزارن رنگ خوشی رو ببینی....
به نظرم برو باهاشون حرف بزن...شاید شوهرتم ببینه هوا پسه جمع کنه خودشو
همه شوهرمو دوس دارن بارها شده يواشكي به مامانم گله كردم گفته من گند اخلاقم و همش من باعث شدم ...
عزیزم زندگی جدید خیلی سخته با هر کس ازدواج میکردی اول زندگی کلی ایراد داشت باید کم کم با هم بسازید خواهر برادرا ک تو ی خونه بزرگ شدن هم گاهی دعواشون میشه چ برسه ب شما حالا نیزنید تو سرو کله هم بعد دیگه میفتید رو روال
ازین فکرا نکن حیفه روزای جوونیت برا خودت تفریح داشته باش با شوهرتم بحث نکن وسط دعوا سکوت کن دیگ محلش نذار خودش ساکت میشه
بيشتر اوقات احساس ميكنم كه فقط يه خدمتكارم توي اين خونه😞
میفهمم کاملا درک میکنم
من ده ساله ازدواج کردم انقدر روزای عجیب تر از شما گذروندم ک نگو بخاطر تجربم نمیخوام شما هم روزای منو بگذرونی
اون خونته زندگیته خانوم خونه ای هر جور درباره خودت فکر کنی همونطور خطاب میشی با شوهرت خوب باش اکنم مثل موم میشه تو دستت ولی وقتی دعوا زیاد بشه ازت دور تر میشه
مردا مثل ما زنا بخشنده نیستن ی دفه میبرن دیگ شور و شوق ندارن الان اول زندگیته دست خودته ک شوهرتو چطور بسازی زنای قدیمو ک سیاست مدار بودن نگاه کن همچین آقا آقا میکردن مادرشوهرشونو ترو خشک میکردن ولی با سیاست شوهره تو دست خودشون بود