من دوتا بچه دارم از ازدواج قبلم الانم ازدواج کردم چند وقته یه ماه دیگه بچم دنیا میاد بعد از اول قبول کرد که بچه هام با من هستن .حالا همش بدرفتاری میکنه با بچه هام یک سره داد میکشه سرشون یه جوری رفتار میکنه که اگه خودم بچه رو دعوا نکنم بلند میشه میزنه بچه رو اونم بچه ۲ ساله و بچه ۴ ساله رو انگار یتیم گیر اورده .دیشب بچه ام یهو تو خواب ترسید پاشد گریه کرد عوضی بیدار شده داد میکشه به بچم میگه ح روم زاده به متم داد میزد که بزن دهنش بندازش بیرون از خواب پریدم فلان .امشبم اومد خونه با قیافه گرفان که دهن بچه هارو ببند بخوابم خوابم میاد گرفت خوابید از ساعت ۷ تا ۱۱ شب بچه ها هم یک ساعتی خوابیدن بعد آخر شب بیدارش کردم چایی و شام بخوره باز بخوابه بچه ها دیگه خوابشون نمیبرد چون ما بیدار بودیم اونان نخوابیدن تو رخت خواب ولو شده بودن با هم میخنیدن اونم خیلی آروم یهو وحشی شد پاشد سر من داد کشید که لهت میکنم بچه هاتو بخوابون اعصاب نمونده برام و چرت پرت میگفت گفتم چیکار کنم وقتی نمیخابه همش بخاطریکه دوسشون نداری کتکشون بزنم یا دعواشون کنم گفتم یکم رو اعصابت کار کن یکسره نمیتونن بدون صدا باشن که وحشی شد داد کشید دیگه نفهمیدم چیا داشت میگفت بچه هارو بردم توی اتاق که اگه باز سرصدا کردن صداشون رو نشنوه لیوان برداشت پرت کرد سمت اتاق زد به دیوار ریز ریز شد اعصابم از دیتش خیلی خورده هیچ منطقی حالیش نمیشه فقط حرف خودشو میفهمه وای به وقتی که یه کلمه جوابشو حتی با زبون خوش بخوای بدی داد بیداد میکنه که کل کوچه هم صدا نحسشو بشنون که این عجب خریه
سلیطه ی خودشو به در دبواد میرد که ای خودمو میکشم فلان میکنم خب بهش میگم چه مرگته الان بشین درست زندگی کن چرا بچه هامو اذیت میکنی میگه بفرستشون برن پیش پدرشون برای همیشه .بهش میگم من کلی سختی کشیدم بچه هام جای خودم باشن الان بخاطر تو ول کنن بچه هامو بهش گفتم فکر کردی الان بفرستم برن مشکلت تو زندگی با من حل میشه نمیشه که من هر روز دلم پر میزنه برا بچه هام و از تو دور تر میشم و افسرده میشم و تورو مقصر میدونم و فکر نکن اگر زور بگی داد بزنی من بچه مو میفرستم بره بخاطر تو بدتر لحش میگیره که آره پس تو دوسم ندار که حرفام برات هیچه همش مزخرف میگه
خیلی اشتباه کردی سر بچه هات ناپدری آوردی!! مردا اعصاب بچه های خودشونو ندارن چه برسه اعصاب بچه یکی دیگه رو داشته باشن.. دیشب شوهر منم کولی بازی درآورد.. دختر سه سالم اومده آروم ب من میگه مامان میشه بریم خوشحالش کنیم.. گفتم ولش کن مامان بزار بره ب جهنم.. دوباره در گوشم میگف مامان اینجوری نگو بابامه.. دیگه هیچی نگفتم دیدم رفته توو فکر ک میشه براش کاردستی درست کنیم خوشحال بشه.. گفتم ن من براش کوفتم درست نمیکنم دیدم رفت صندلی آورد گداشت زیر پاش رفت از کابینت ورق آورد ک بماند کم مونده بود با کله پخش زمین بشه ک گرفتمش.. اورده منو التماسم میکرد ک کاردستی درست کنم.. خلاصه منم گفتم برای تو درست میکنم و یه کشتی و هواپیما و بادبزن درست کردم.. برده پیش پدرش ک بیا مال توان و.. گوه یه کلمه با بچه حرف نزد ک دلش نشکنه.. دیدم دپرس اومد نشست رو مبل.. برا اینکه حالشو خوب کنم هی باهاش بازی کردم.. ولی هیچ جوری بیخیال پدرش نشد هر سری ب یه بهونه ای میرف توو اتاقش سرک میکشید..حالا این از پدر واقعی.. وااای ب حال بچه های تو ک ناپدری بالا سرشونه.. کاش زودتر ازش باردار نمیشدی اینجوری شاید راه خلاصی داشتی..
ببین یه واقعیت رو بهت بگم همسر منم از ازدواج قبلش یه دختر داشت . واقعا آدم حوصله بچه ای که از خودش نباشه رو نداره و هیچ مهر و محبتی بهش نداره . این مرد برای بچه های تو پدر نمیتونه بشه .
نه بهش گفتم به بخشیدن باشه حضانت بچه که قراره دنیا بیادو بده بهم مهریه ام همه رو میبخشم برو به سلامت .گفتم من اینجا بیکار ننشستم برای تو و مادرت بچه بزایم بعدم نه مهریه نه هیچ حق و حقوقی بهم بدی بچه مم زیر دست ننه بابات بکنی و بری و منو با داد بیداد کردنت بترسونی
ببین یه واقعیت رو بهت بگم همسر منم از ازدواج قبلش یه دختر داشت . واقعا آدم حوصله بچه ای که از خودش ن ...
نمیتونه بشه که کارت دعوت ندادم بهش که بیاد با من زندگی کنه بره به سلامت ولی نه هم خرو میخاد هم خرما رو هم میخاد با من زندگی کنه هم بجه هام نباشن هم همزمان که داره زندگی میکنه مهریه مو ببخشم بهش هم اختیار اینو بهش بدم که بچمو ببره خونه مادر پدرش بزاره تا اونا عقده ی بچه دختر نداشتنشون یه جورایی تلافی بشه منم گفتم بمیرمم همچین چیزایی رو برات انجام نمیدم اولم همش ردش میکردم انقد اومد گفت و قسم خورد ک بچه هات مثل بچه خودم و این حرفا حالا که اومده تو زندگی بابت هر یه لقمه نونی که این بچه میخوره باید هزار بار اشک بریزم چون همش منت میکنه همونم
آقا دبه کرده اولش کلش داغ بوده قبول کرده حالا مونده زیرشخدایی خرج ۳ تا بچه رو دادن سخته خدا بهتون صب ...
لابا خرجی نمیکنه بخدا من خودم خونه رهن کامل کردم که منت نکنه بگه بجه هاتو من سرپناه دادم .خرجشونم تو کمیته اسمشونو نوشتم براشون پول میریزن هر ماه همون اندازه براشون خورد و خوراک نهایت میزارم که نگه خرجشونم از جیب من میره ولی چصم دیدن این بچه رو نداره که جلو چشمش تو خونه هستن میخواد کلا نباشن بودنشون انگار یه تیره تو چشمای این