خودم که نه ولی بابام یه مقام بالایی داشت مثلا مدیر به بخش مهم توی شهر بزرگی بود و سر اینکه حق و حقوق مردم رو نمیخواست بخوره درخواست بازنشستگی داد و کلا اومدیم شهر دیگه و شغل آزاد رو شروع کرد بعد یکی دو سال توی همین شهر غریب کلی پیشنهاد کاری به بابام داده شد و وضعش خوب شد و بازم توی شهر غریب اعتبار پیدا کرد و کل شهر میشناسنش
شهرستان زنای فامیل پدری گفته بودن معلوم نیست چه دزدی کرده که از کار اخراجش کردن و رفته یه شهر دیگه دزدی بازم😆
فامیلای مامانم هم ۴ یا ۵ سال پیش بود توی گروه خانوادگی یهو پریدن به مامانم گفته بودن تو حرف نزن تمام زندگیت پول حرومه و این حرفا و مامانم هر بار لبخند میزد بهشون بیشتر میسوختن
ولی فقط من و مامانم و بابام میدونستیم که ما نون دل پاکمونو خوردیم و میخوریم چون نون مردم رو برنداشتیم بذاریم سر سفره خودمون.....و به خاطر همین دل پاک دو سال به سختی زندگی کردیم