ما اولای زندگی یعنی یکسال اول و دورام نامزدی خیلی مشکل داشتیم یعنی همش قهر و دعوا بود یبار اومدم هرچی کادو فامیلای اون واسم اورده بودن شکستم حین دعوا، یعنی ابروریزی بودیم
یبار وسط زمستون اون اومد تمام شوفاژارو خاموش کرد پنجره هارم باز کرد پتو هارم گرفت برد تو اتاق در قفل کرد اون شب یخ بستم،
ولی بعد سال اول دیگه حوصله دعوا نداشتیم کمتر شد من بحرفش گوش میکردم میگفت جایی بریم یا نریم، ازهمین جا سیاست اندکی یاد گرفتم یهتر شدیم
اما الان دوباره چون حال و حوصله نقش بازی کردن ندارم دوباره برگشتم به قبلنا
باز قلدر شدم میخام حرف حرفه خودم باشه (که مردا ازاین بدشون میاد)