فردا روز مادره با داداشم امروز میخواستیم بریم خرید دوس دختر داداشم هم گفت منم میام داداشم گفت اوکی بیا با ماشین بابام رفتیم دنبالش منم عقب نشسته بودم اون جلو بشینه
خلاصه رفتیم با داداشم میگم میخندم سرخ میشه بدش میاد تند تند راه میره بد حرف میزنه 😐🤦♀️با اینکه من خودم عقب راه میرفتم اینا با هم کنار هم باشن درصورتی که اون خودشو به ریش ما بسته بود من مزاحم اونا نشدم
خلاصه داداشم هم واسه مادرم کادو گرفت منم با پول خودم گرفتم کادوی اونم دیروز یه ساعت بهش داد بود بعدا قشنگ واضح حسودی میکرد میگفت حالا لازمهههه😐
بعدم رفتیم یجا غذا بخوریم داداشم هم صندلی اونو کشید بشینه هم منو سر اینم میز چهار نفره بود رفت دورتر از داداشم نشست 🤦♀️
بعدم موقع غذا خوردن به داداشم میگه اگه یه روز بین منو و خواهرت گیر کنی کیو انتخاب میکنی
منم لجم در اومد گفتم عزیزم در جریانی من خواهرشم قرار نیست مچ مون رو بگیری شاید خواهر خودت با دوس پسرت بریزه رو هم ولی من نمیتونم حرومه
واقعااا با خودشون چه فکری میکنن فکر میکنید قراره شوهرتون با ما بهتون خیانت کنه عن چوچک من خواهرشمممم خواهرررر
بعد جالبه رابطمون جدی نیست هردوشون به هم گفتن قصد ازدواج نداریم اون میخواد مهاجرت کنه