سلام دوستان شاید یکم طولانی بشه ولی خواهرانه میخوام راهنمایی کنید چون واقعا موندم چیکار کنم
من یک سال و نه ماه میشه عقد کردیم. تعریف از خودم نیست ولی خب من درونگرام خیلی ساکتم و تو هرجمعی خیلی کم حرف میزنم کسی هم بهم چیزی بگه نمیتونم از خودم دفاع کنم. از زمانی که ازدواج کردم درس میخوندم شوهرم ی شهر دیگس پدر و مادرش تو شهر من هستن اولا گیرشون رو این بود که رفت و امدت کمه موقعی که میتونستم هفته ی بار موقعی هم که اامتحان داشتم درگیر بودم دو هفته نرفته بودم (شوهرم کلا نبود میرفتم دیدن پدر و مادرش) بعد هر وقتی که میرفتم مادر شوهر گیر میداد که دیر اومدی یا گلایه اونم جلو مامانم اصلا درک نمی کردن که درس دارم خلاصه هر چی بیشتر گذشت چیزای دیگه هم شروع شد مثلا رو پول خیلی حساسن من با دوستم رفتیم موج آبی با اجازه شوهرم رفتم من اون موقع نبودم ب مامانم گفته بود چرا رفته اونجا همه لختن پولش خیلی میشه. یا اینکه ما ادمای پولکی نیستیم چند باری کاری براشون کردیم ازشون پول نگرفتیم حالا ب ما دو کیلو عناب داده بودن مامانم میخواست پولشو حساب کنه ما ازشون ی دو تومن پول میخواستیم بعد بدون اینکه بزاره ما خودمون بدیم پول عناب ها که200تومن بود برداشته بود میگه گفتم باز اگه بر ندارم سال دیگه از جای من نمیبرید.(در صورتی که یکسال یارانه منو ب بهانه اینکه دهکشون میخواد بیاد پایین جدا کردن دست شوهرمه ولی ی قرون ب من ندادن کلا پول تو جیبی هم نمیگیرم ) ب من میگه اگه ببینم خیلی خرج میکنی ب پسرم کمک نمیکنم از نظر مالی یا یکشب بزلی اولین بار بعد عقد رفتیم شام رستوران بهم گفت چرا بیرون شام بخوری دختر منم حاملس خودش غذا درست میکنه تو چرا بری بیرون
یا چند روز پیش من بعد سه روز رفتم سرما خورده بود جلو مامانم گفت من زن خوبیم وگرنه میتونستم عروسم از در میاد بهش بگم چرا دیر اومدی یا دعوا کنم
من اصلا با دوستام جایی نمیرم ولی ب مامانم گفته باید رد دوستاشو ول کنه. یا اینکه شوهرم اومده بود خونمون سه روزی اینجا بود خونه اونا هم میرفتیم یه شب از خونه اونا اومدیم فردا عصرش رفتیم باز پیش اونا وقتی رفتم دیدم شوهر خواهر شوهرام و خئاهر شوهرام تیکه میندازن ک خوبه از اتاق خواب اومدید بیرون یا اینکه میگفتن امیر تو حموم گیر کرده منظورشون چیزای خوب نبود.
اینم بگم مادرشوهر هر کی رو که میبینه چندتا پسر داره میگه اون میخواد با عروساش چیکار کنه یعنی ب من تیکه میندازه.
یا اینکه جلو مامانم میگه من ب پسرم کمک میکنم ولی عروسم مثل من خوب نیست فقط ی پسر داره
شب یلدا هم برام ی انگشتر ی گرمی اوردن ولی همش میگه بقیه گفتن نباید انگشتر میخرید ی باید یکی از اون وسایلایی که از جهاز ب عهده داماد بوده میبردی طلا نمیخواسته.
عید هم بهم عیدی ندادن ی بار میگه چون ب من زنگ نزدی یا ی دروغ درست کرد که روحمم خبر نداره میگه مت ب پسرم گفتم منو ببره تا فلان جا تو کفتی ما کار داریم بخدا من اصلا روم نمیشه اینجوری بگم
خلاصه اینا بود خیلی چیزا هست ولی اینارو گفتم الان مامانم ناراحته میگه هر وقت میریم ی چیزی میگن مامانم خیلی مظلومه هیچی نمیگه منم خودم تا الان فقط سکوت کردم مامانم میگه برم بشینم حرف بزنم بگم از سکوت ما سو استفاده نکنید برم گلایه کنم ب خاطره این کاراشون
چون من فک میکنم انقدر ساکت بودیم هر چی دلشون میخواد میگن با خودشون میگن اینا که حالیشون نیست بزار ما هم بگیم شوهرمم خبر نداره از هیچی منم بهش نگفتم چون گفتن ب اون کاری رو حل نمیکنه
فقط بهم بگید ایا مامانم باهاش حرف بزنه یا ن بازم سکوت کنیم
چند ماه دیگه عروسیمه