2777
2789
عنوان

بابام گفت بخاطر تو ازدواج نکردم

6381 بازدید | 109 پست

کلی امشب سرم منت گذاشت ، مامان و بابای من باهم دوست بودن تصمیم میگیرن ازدواج کنن با سن کم خانواده ها مخالف بودن خلاصه من ۴ ۵ ساله بودم مامانم میفهمه اشتباه کرده و جدا میشه و میره و سراغی از من نمیگیره

پدرمم آدم خوشگذرانی بوده بخاطر کارشم ۶ ماه اینجا بود ۶ ماه خارج از کشور من تا کلاس دوم حدودا فکر میکردم مادربزرگم مادرمه و پدرم برادرم یعنی کسی بهم توضیح نداده بود خودم اینجوری فکر میکردم خلاصه پدرم زمان هایی که میومد ایران همچین وقتی با من نمیگذروند تفاوت سنی کمی هم داریم تا زمانی که پدربزرگم زنده بود مشکلی نداشتم بعد از مرگش زندگیم عوض شد چون تنها کسی که از ته قلبم دوسش داشتم اون بود مادربزرگم کمی سختگیر و بد اخلاق بود مدیر یه مدرسه بود زیاد خونه هم نبود

هستین بقیه رو بگم ؟

لطفا زیاد شدین بگم چون واقعا نیاز به راهنمایی دارم

افسرده از این عشق رسوا میروم 🥀✝️

بگو

این نیز بگذرد👆غر نزن، قر بده 👆 سلام و درود فراوان به ملّت عزیز و بزرگ ایران🇮🇷به شما سه تبریک عرض میکنم:1️⃣تبریک پیروزی بر رژیم جعلیِ صهیونی و له کردن او2️⃣تبریک پیروزی ایران بر رژیم آمریکا و سیلی سخت به گونه اوو 3️⃣تبریک به شما ملت ایران بابت اتحاد فوق‌العاده، یکصدایی و ایستادن شانه به شانهایران کشور قوی، پهناور و دارای تمدّن کهنی است؛ ملّت ایران ، عزیز و پیروز است و عزیز و پیروز خواهد بود به توفیق الهی.🏡 

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

اکثر اوقات کسی حواسش به من نبود چیکار میکنم کجام

تا وقتی رفتم راهنمایی مادربزرگم مدیر اونجا بود تا اخر دبیرستانم اونجا بودم و بدترین اوقات زندگیم بود کم کم متوجه شدم که چقدر ویژگی های بد دارم بی اعصاب بشدت بداخلاق افسرده

پدرم اومد ایران وقتی ۱۶ ساله بودم خیلی سعی میکرد باهام وقت بگذرونه و پشیمون بود ولی من واقعا موذب بودم پیشش

میومد دنبالم خجالت میکشیدم چون هی باید توضیح میدادم بابامه چون فاصله سنیش کم بود باهام و بشدت خوشتیپ از نکاه بقیه فراری بودم از اینکه رابطمون پدر دختری نبود بدم میومد مثل خواهر و برادر بودیم تا وقتی ۱۸ سالم شد و مامانم پیداش شد

افسرده از این عشق رسوا میروم 🥀✝️

۱۸ سالم بود تقریبا مامانم پیدام کرد شروع کرد بهم پیام دادن تو اینستا منم خر ساده قبول کردم قرار گذاشتیم همو دیدیم

گفت بچه بودم خر بودم بخاطر همین جدا شدم خودشو داشت توجیح میکرد منم واقعا نیاز به یکی داشتم دلم براش تنگ شده بود بخشیدمش ۵ ۶ ماهی باهم مخفیانه ارتباط داشتیم

ارتباطمون هم خوب بود کم کم شروع کرد بیا با من زندگی کن

خلاصش کنم ۶ ۵ ماهی رو مغز بابام کار کردم و رفتم پیش مامانم

افسرده از این عشق رسوا میروم 🥀✝️

و این آغاز بدبختی های من بود

تقریبا یک سالی بود که با مامانم زندگی میکردم و کم کم پای رامین به زندگیمون باز شد

از مامانم ۳ ۴ سالی کوچیک تر بود ، مامانمم واقعا زیبا بود و زیبایی که من دارم رو از اون به ارث بردم بخاطر همین حق میدادم هرکی عاشقش بشه

من تقریبا تو خانواده نسبتا آزادی بزرگ شدم نه خیلی باز ولی خب مذهبی هم نبودیم بخاطر همین با حضور رامین توی خونه مشکلی نداشتم تا زمانی که عقد کردن و کلا اومد تو خونه ما

و رفتاراش یه جوری شد دیگه سر کار نرفت و مامان من همش سرکار میرفت نیاز مالی نداشتیم ولی عملا داشت مفت خوری میکرد

بارها به مامانم این موضوع رو کفتم ولی بشدت باهام برخورد کرد

اخه مامانم پرستار بود ولی بخشی از هزینه رو پدربزرگم میداد

پدرمم هرماه به من پول میداد ولی خب حرصم میگرفت از مفت خوری رامین

افسرده از این عشق رسوا میروم 🥀✝️

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز