و این آغاز بدبختی های من بود
تقریبا یک سالی بود که با مامانم زندگی میکردم و کم کم پای رامین به زندگیمون باز شد
از مامانم ۳ ۴ سالی کوچیک تر بود ، مامانمم واقعا زیبا بود و زیبایی که من دارم رو از اون به ارث بردم بخاطر همین حق میدادم هرکی عاشقش بشه
من تقریبا تو خانواده نسبتا آزادی بزرگ شدم نه خیلی باز ولی خب مذهبی هم نبودیم بخاطر همین با حضور رامین توی خونه مشکلی نداشتم تا زمانی که عقد کردن و کلا اومد تو خونه ما
و رفتاراش یه جوری شد دیگه سر کار نرفت و مامان من همش سرکار میرفت نیاز مالی نداشتیم ولی عملا داشت مفت خوری میکرد
بارها به مامانم این موضوع رو کفتم ولی بشدت باهام برخورد کرد
اخه مامانم پرستار بود ولی بخشی از هزینه رو پدربزرگم میداد
پدرمم هرماه به من پول میداد ولی خب حرصم میگرفت از مفت خوری رامین