شرکت نام آشنایی بود و میدونستم شانسی ندارم چون دانشجو بودم و سابقه کار خاصی نداشتم که
برای مصاحبه وارد یک اتاق شدم و یک مردی رو دیدم که همه جور تایپ من بود
(اینو اضافه کنم برای پرت کردن حواسم دوست پسر داشتم و پسرای زیادی بخاطر موقعیت و ظاهرم دوست داشتن ارتباط بگیرن باهام)
مصاحبه تموم شد و کل تایم جور خاصی نگام میکرد
متوجه شدم شانسی ندارم بعد از یکی دورو پشیمون شدم اصلا چرا رفتم چون مودم عوض شده بود و بشدت افسرده شده بودم
تا از شرکت خود این آقا زنگ زد و خیلی اصرا برای همکاری میکرد
چندباری زنگ زد و هربار بهانه ای آوردم اخرسر گفتم روحیم نمیخوره و با عصبانتی گوشی رو قطع کردم
بعد از یک ماه شروع کرد به پیام دادن اول به بهانه کار و مسائل مزخرف بعدا ابراز علاقه کرد بهم و گفت بریم بیرون
واقعا نمیدونم چراقبول کردم ولی چون تا حدودی دو قطبی هستم کارام ثبات نداره
قرار شام رو قبول کردم ازش بدم میومد چون حس میکردم کنس
اما هون شب عاشقش شدم
عاشق اکتاش شدم تن صداش پوشش تحصیلاتش
همهذچیش برام جذاب بود
تنها مشکل تفاوت سن بوذ ۱۴ سال ازم بزرگتر بود