مادر پدرش رفته بودن شهردیگه دیروز ساعت۱ رسیدن.ساعت ۱۱ شوهرم زنگ زد گفت بابا اینا تو راه برگشتن ساعت۱و۲میرسن یه تماس بگیر بگو غذا میپزم.منم بجه کوجیک دارم. خیلی کوجیکه تازه یاد گرفته از کاببنت ودیوار و... اویزون شه.در کابینتو باز کنه و... همش باید بدوم دنبالش.یعنی براخودمون غذا میپزم صد بار باید بدوم دنبالش از۸صبخ یسری کارای غذا مومیکنم که اروم اروم هم بچم اذیت نشه هم خودم.خلاصه بهش گفتم من غذا پختم چرا زود تر نگفتی دارن برمیگردن که همون صبح غذا بذارم الان بچه خوابش میاد نق میزنه دست تنهاهم هستم.خلاصه زنگ زدم یه تعارف کنم به مادرشوهرم .پیش خودم گفتم حتما درک میکنه با بچه و دست تنها اونم ۱۱ظهر میگه نه نمیایم سر راه میخوریم یا املتی چیزی درست میکنم خلاصه زنگ زدم و گفت میایم واسه نهار حالا من بدو از اول گوشت و مرغ یخ زده در بیار برنج بپز بچمم اونور گریه گریه.نابود شدم قشنگ ب حدی حرص خوردم کشوهرم اومد خونه باش قهر کردم بحثم شد هنوزم قهریم.حق با کیه خدایی؟
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.