2777
2789
عنوان

زن روستایی

347 بازدید | 24 پست

در یکی از دورافتاده‌ترین نقطه‌ی ایران به دنیا آمدم… جایی که اسمش شاید حتی روی هیچ نقشه‌ای نبود. یک ده کوچک، بی‌برق، بی‌امکانات… جایی که مردم تازه تازه شناسنامه گرفته بودند. ما فقط یک اتاق گِلی داشتیم. پدرم قرآن و کتاب‌های دینی درس می‌داد، اما چون اهل‌ سنّت بودیم هیچ حمایتی نداشتیم. دو سالم بیشتر نبود که مادرم بچه‌ی سوم را آورد و 


از همان اول انگار بدشانسی در رگ‌هایم دویده بود.


بعدها رفتیم روستای دیگری؛ آنجا برق بود، مدرسه بود، اما هنوز هم دور بودیم… خیلی دور. وضع مالی‌مان فقط در حدی بود که گرسنه نمانیم. اگر کمک پدربزرگ و مادربزرگ نبود، پدرم هیچ نداشت. اعتمادبه‌نفسم صفر بود. در خانه‌ای بزرگ شدم که هیچ‌کس یاد نگرفته بود نزدیک باشد، صمیمی باشد… انگار محبت در خانواده‌ی ما گم شده بود. مادرم… زن بیچاره‌ای که تمام عمرش فقط بچه‌داری کرد، بدون اینکه یک روز برای خودش زندگی کند. تازه حالا که سنش بالا رفته، دارد کمی نفس می‌کشد، اما باز هم کوهی از کار روی سرش ریخته.


زندگی من هم همین شد…


فکر می‌کردم خوش‌شانسی بالاخره یک بار سراغم آمده؛ وقتی با مردی تحصیل‌کرده ازدواج کردم خوشحال بودم… اما سرنوشت باز هم خندید به من.


خانواده‌ی شوهرم فقط منتظر بودند او بزرگ شود و خرجشان را بدهد. نگذاشتند ما زندگی کنیم. سایه‌ی نیاز و توقع همیشه روی سر ما بود. زندگی‌ام تبدیل شد به چیزی که هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کردم… یک زندگی تلخ، بی‌رنگ، پر از خستگی.


می‌خواستم بگویم… خوش به حال شما که بلوچ نیستید. من فقط به خاطر بلوچ بودنم نتوانستم درس بخوانم؛ بزرگ‌ترین آرزوم بود. هنوز هم چون پشتوانه ندارم، استقلال ندارم… شوهرم دارد سرم هوو می‌آورد. و من مانده‌ام با این همه درد، این همه بغض،

ولی مادرم… او راضی است. احساس بیچارگی نمی‌کند. انگار با همه‌ی سختی‌ها ساخته و پذیرفته. اما من… من راضی نیستم. دلم می‌خواست مثل بقیه‌ی دختران این سرزمین زندگی کنم؛ مثل زن‌هایی که آزادی‌شان را نفس می‌کشند، مثل کسانی که فقط به‌خاطر قومیتشان محدود نمی‌شوند.


زن‌های روستای ما راضی‌اند، زندگی‌شان را همان‌طور که هست می‌گذرانند… شاید این همه تحمیل و سختی را خود بلوچ‌ها سال‌ها پیش روی شانه‌های خودشان گذاشتند و نسل به نسل حمل کردند. اما من… من نمی‌توانم مثل آنها کنار بیایم. نمی‌توانم بگویم تقدیر همین است و باید پذیرفت.


حیف…

حیف و صد حیف از جوانی‌ای که مثل آب از میان انگشتانم رفت و هیچ‌کس نفهمید چقدر دلم می‌خواست زندگی‌ام شکل دیگری باشد.

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

چه قشنگ نوشتی🥺❤️بلوچ ها خیلی هم قابل احترامن

با این چیزهایی که این خانوم نوشته کجای بلوچ ها قابل احترامن؟دلم برای زنان سرزمینم که اینجور سختی میکشن کبابه کاش میتونستم براشون کاری کنم

با این چیزهایی که این خانوم نوشته کجای بلوچ ها قابل احترامن؟دلم برای زنان سرزمینم که اینجور سختی میک ...

خوب همین خانوم هاشون با اینهمه سختی که کشیدن قابل احترامن دیگه

هر آنچه مقدر است، خواهد آمد؛ آرام بمان که اضطراب، هیچ سرنوشتی را دگرگون نمی کند...🤍✨️عضو رسمی انجمن H_T_A

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز