اقاشاید باورتون نشه هروقت میرم جایی اینقدی که این پیرمردا زل میزنن جوونا نمیزنن..چند روز پیش رفته بودم دکتر تو نوبت بودم یه پیرمرد وایساد روبروم انگار داشت تلویزیون میدید یعنی پلک هم نمیزد...یعنی دلم میخاست بیارم بالا...
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
باز باران با ترانه با گوهر های فراوان. می خورد بر بام خانه یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین خوب و شیرین توی جنگل های گیلان کودکی ده ساله بودم نرم و نازک چست و چابک با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو می پریدم از سر جو دور میگشتم ز خانه می شنیدم از پرنده از لب باد وزنده داستان های نهانی راز های زندگانی برق چون شمشیر بران پاره میکرد ابر ها را تندر دیوانه غران مشت میزد ابر ها را جنگل از باد گریزان چرخ ها میزد چو دریا دانه های گرد باران پهن میگشتند هرجا بس گوارا بود باران به چه زیبا بود باران می شنیدم اندر این گوهر فشانی رازهای جاودانی بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا زندگانی خواه تیره خواه روشن هست زیبا هست زیبا هست زیبا
منم یه بار تو مطب چشم پزشک بودم یه پیرمرده همش نگاه میکرد چه قد بدم ازش اومد بعد چندتاچندتا مریض میفرستاد داخل اتفاقا اونم با من اومد بعد فهمیدم یه چشمش کامل کورشده اون یکیم خیلی ضعیف شده.خیلی دلم سوخت