بچه ها براتون گفتم یک پسری رو خیلی دوستش دارم ازم کوچیک تره خانوادم خیلی مخالفت کردند و مجبورم کردند تموم کنم باهاش چون پدرش اعتیاد داشت و مامانم چون مامان جونم اعتیاد داشت خیلی اذیت شد و بهم گفت هیچ جوره نمیذارم تو مثل خودم بشی چون خیلی دوستش داشتم حتی وقتی خانواده ها فهمیدند و بعدش که تموم شد خیلی هاشو داشتم زنگش میزدم براش همه کار کردم درست روز دختر وقتی برام کادو خزیده بود تموم کردیم منم نه تونستم پشت خانوادمو ول کنم نه اونی که دوستش دارم چون به شدت مامان بابام برام زحمت کشیدن و با پول کارگری بزرگم کردند با هم بد نبودیم استوری هامو لایک میکرد پیامش میدادم خوب جواب میداد ولی نه اون جوری چند بار هم همو دیدیم ولی بعد از آخرین بار که زنگش زدم دیگه باهام سرد شد و پیامامو جواب نداد من خیلی چیزای بدی تجربه کردم خیلی دوسش دارم حتی هنوزم