نه بیمارم نه خوشحالم نه از حالم خبر دارم/گهی با جان گهی با دل گهی از هر دو بیزارم/ گهی شاد و غزل خوانم گهی از درد بی تابم/ چه غوغاییست در این عالم که من حیران حیرانم
خیلی چیزا دست ما نیست. مثلا من سالها با وجدان کار کردم، تا جایی که توانم بود به مشتریها کمک کردم. هیچ کس به اندازه خودم نمیدونه که من چه کارهایی بیش از حد توانم انجام دادم ولی مسئولین بالا دستم هیچ وقت نخواستن ارتقا بگیرم چون مثل حمال براشون کار میکردم و حقوقم از همه کمتر بود. ولی معتقدم خدای بالاسرم همه اینها رو دیده و اون دعای خیری که کسی در حقم بکنه برای زندگیم کافیه. در حد توانم هم به تفریحاتم میرسم. چه فرقی میکنه ماشینم ایرانی باشه یا خارجی، خونه ام ۱۰۰ متر باشه یا ۵۰۰ متر. من باید از داشته هام لذت ببرم منکر این نیستم که کیفیت زندگی آدم تغییر میکنه برای تغییرش هم تلاش میکنم ولی جدیدا از وقتی چهل رو رد کردم احساس میکنم باید از لحظه لذت ببرم.... انسان آرزوهای دراز زیاد داره وممکنه به همشون نرسه ولی لحظه حال رو نباید با افسوس به گذشته و نگرانی از اینده از دست داد. خدای بزرگ من در آینده هم دستم را خواهد گرفت.