داستان از این قراره ی خواهر دارم رفته بود داهاتمون با مادرشوهرش طبقه پایین اونا زندگی میکرد
هرروز زنگ میزد ساعت ۵صبح ب من پیام میداد وخبرچینی منفی طوری ک خودشو مظلوم نشون میداد میگفت مادرشوهرم فلان حرف رو ب تو گفته ب بابا گفته
منم خدایی خواهرمو خیلی دوست داشتم ودلممیسوخت زار زار شبا گریه میکردم
و حتی باعث شد یکی از درس های دانشگاهمو بیفتم از فکر وخیال خواهرم
و کلاس فن بیانمو ول کردم
۲سال درگیر حرفاش بودم تا اینکه یه دفعه مجبور شدم بخاطر وام واین داستانا برم شهر خودمون ورفتم داهات دیدم ن بابا همش دروغه خرجش توپ رابطش خوب ولی اون پشت سراونا هی خبرچینی منفی میکنه
از هرکس هم ک میپرسیدم میگفتن وضعش خوبه و مثبت تعریف میکردن
خدا ازش نگذره ک چقدر بهم فشار عصبی وارد کرد
حتی من باردار بودم ی سری از این حرف هاش شروع کرد بهش ویس دادم بسه دیگه نمیخوام بشنوم
ولی بازم دلم سوخت از بلاک درش اوردم
رابطمو باهاش کم کردم
الان خواهرم فرار کرده ک تاپیک زدم کلی
من پیداش کردم ب لطف پلیس کل کارای دادگاه پاسگاه رو من انجام دادم
ازدواج کرده
داریم قبول میکنیم ک اتفاقیه ک افتاده
ب فامیلامون همگفتیمپیش خواهر بزرگم خارجه
هی زنگ میزنه ک فلانی چی گفت
مانانکمرش خم شده
داداش معتاد شده
با اب وتاب منفی میگه
چند روز پیش این رو گفت گفتم بسه خبرچینی چقدر خبرچینی میکنی
هی میگه میخوام برم عروسی اگه از ابحی بگن چی بگم
منم الکی گفتم. فامیلا میگن از بس دخترت کثیفه حالمون بد میشه بغلش کنیم گفت گه میخورن هرکی بگه جرش میدم
گفتم خب هرکی از خواهرتم گفت بگو گه میخوری جرش بده
الان من چجوری با این ادم رفتار کنم