یچیز فرا تر از دل شکستن
مامانمو میگم از همیشه خودشو رئیس همه میدید
من رفتم انسانی چون اون دوست داشت
رفتم خیاطی چون اون دوست داشت
هر لباسی پوشیدم باید اون دوست میداشت
عاشق هنرستان بودم نزاشت
عاشق شیرینی پزی بودم نزاشت
الان کیک پختم گذاشتم تو فر درش اورد انداختش زیر اب
دلم میخواد اول اونو خفه کنم بعد خودمو