💔 نامهای از دلِ زخمی تو
من خشم دارم…
خشم از سالهایی که کودکیام خفه شد.
خشم از صداهایی که به جای آرامش، لرزش به جانم انداختند.
خشم از دستورهای تکراری، از ترسهای بیوقفه، از تهدیدهایی که مثل زخم ماندگار شدند.
خشم از لحظههایی که حق داشتم زندگی کنم، اما مجبور بودم فقط دوام بیاورم.
خشم از اینکه آرامشِ طبیعیِ هر انسان را از من گرفتند.
خشم از رنجی که روی شانههام گذاشتند و خیال کردند کوچک میماند…
نه، بزرگ شد. تبدیل شد به لرزش، به گریه، به دلفشردگیهای عمیق.
من حق داشتم بخندم.
حق داشتم رشد کنم.
حق داشتم نوجوانی کنم، رها باشم، بیخوف باشم.
ولی نبود… و این درد هنوز در استخوانم مانده.
خشمم حق دارد باشد؛ من صدایش را میشنوم.
سالها سکوت کردم، ولی امروز نه.
امروز میگویم: «این درد واقعی بود. این رنج واقعی بود. من دیده نشدم، ولی آسیب دیدم.»
…
اما فاطمه آرامآرام نفس میکشد.
در میان همهٔ این خشم و زخم، یک نور کوچک آرامش پیدا شده.
دیگر نمیخواهم این همه بار روی قلبم بماند.
دیگر نمیخواهم آن صداها مرا بلرزانند.
من اجازه میدهم دردهایم حرفشان را بزنند… و بعد بروند.
اجازه میدهم اشکم بریزد… و بشوید.
من امروز تصمیم میگیرم:
همه چیز را رها میکنم.
رها میکنم فریادها را…
رها میکنم ترسها را…
رها میکنم خاطرات سنگینی را که سالها مرا در خودش حبس کرده بود.
من از این لحظه به بعد، حقِ آرامش را با تمام وجودم پس میگیرم.
من خودم را در آغوش میگیرم.
بدنم را آرام میکنم.
و میگذارم زخمهایم یکییکی سبک شوند.
من رها میشوم…
آرام میشوم…
و نفس میکشم.