۴سال
فکر میکردم درست میشه نشد بدتر شد
هرگز اولویتش نبودم بی عاطفه! اگر مریض میشدم نمیبرد دکتر اگر میبرد با دعوا و اخم و تخم!
خیلی باید مراقب می بودم چیزی برخلاف میلش نباشه حرفی نزنم ناراحت نشه وگرنه الم شنگه په با میکرد
بسیار قضاوت گر
مدام تحقیر میکرد محل زندگی خانوادم شهری که ازش اومده بودم!
تهدید میکرد به جدایی
توهین میکرد
کاری میکرد اشتباه اگر به روش میاوردی ناراحت میشد باید میگفتی ببخشید که اشتباه کردی
اصلا احساس نمیکردم مردی تو زندگیمه که پشتم بهش گرم باشه
لحظات حساس زندگیم تنها بودم
ولی همیشه دوست داشت بقیه ازش خاطره خوب داشته باشن
چهره واقعیش رو تو خونه پیش من نشون میداد
بهترین برادر برای خواهراش بود
بهترین پسر برای مادرش
بدترین شوهر برای زنش
اگر ۱۰روز هم منو نمیدید زنگ نمیزد
هیچ وقت اول اون پیام نمیداد
زندگی باهاش یه جهنم بود که بعد جدایی حتی من یک قطره اشک نریختم حتی یک لحظه و یک ثانیه دلتنگش نشدم