یه خواستگارداشتم معرفش دختر عموم بوده ازاین دخترعموم بدم میاد خودشیرینه حال بهم زن هست کلاازخاندان پدریم بدم میاد خلاصه این پسره ظاهرن ۴سال پیش مادرش میاد ک منوببینه
بعدمن خبرنداشتم خواستگارمه ب من نگفتن خلاصه مثل اینکه بابام بهشون میگن الان نه بعد دوسال دوباره اینا میان خواستگاریم ازمن اجازه نگرفتن پسره روراه دادن من گفتم نه نمیخوام ازدواج کنم گریه کردم خودموزدم همه چیو شکوندم اینا گوش ندادن ب حرفم
اونا دخترعمو رو فرستادن ک بفهمه من چرا میگم نه منم گفتمش باخانواده مشکل دارم گفتم پسره نیاد گوش ندادن پسره روآوردن
اونجا هم گفتم نه نمیخوامش
ب زورمیگفتن توندیدیش تو حرف نزدی
بزورمیخواستن منوبندازن ب پسره
پسره هیچی نداشت بامادرش توخونه اجاره ای زندگی میکرد گفتن بامادرش توخونه اجاره ای بایدزندگی کنم پسره کارگربودمامانم گفت برايه پسره خونه ماشین میخریم
ی خواستگاردیگ داشتم اینم هیچی نداشت گفت با مامانم زندگی کنیم و بریم عراق زندگی کنیم😐😐😐😐