خسته ام انقدر بلا سرم اومده که حتی نا ندارم بگم خدایا چرا من حس میکنم بیس چهاری در حال جنگ و کشتی گرفتن با زندگیم جونی برام نمونده هیچوقت تجربه همچین زندگی نداشتم حس میکنم دارم تو کمپ جنگ زدها زندگی میکنم مادرشوهرم بیرونمون کرد اواره شدیم تا یه جایی پیدا کردم با امکانات زیر صفر ساکن شدیم دو هفته بعدش بچم سقط شد حال روحی داغون زندگی تو هوا شوهری که تو فاز خودش سیر میکنه داغدار از دست دادن حمایت خونوادش اون انقدر داغونه توجهیی به حال من نداره یه تن دارم بار زندگیمو میکشم خستم ناراحتم غمگینم غمگین از دست دادن بچه پنج ماهم میخوام با هزینه که خانوادم میکنن برم یه جای دور از خانوادش زندگی کنم نمیاد میگه دور اطرافشون باشم بهونشمکرده من بچه روستامنمیتونم بیام شهر زندگی کنم درصورتی که شرکتی که کار میکنه تو شهره خستم کرده من یه نفرم مگه ده نفرم انقدر مشکل رو سرم ریخته