2777
2789
عنوان

ارتباط من و اسsssتادم

220 بازدید | 18 پست

یکم طولانیه ولی لطفا بخونید برداشتتون رو بگید..:؟


یه مدت خیلی طولانی توی هیچ رابطه‌ای نبودم. بعد از تجربه‌هایی که داشتم فکر می‌کردم احساساتمو از دست دادم. خیلی مردستیز شده بودم و اگر پسری نزدیکم می‌شد، انگار سایه‌شو هم با تیر می‌زدم.

تا اینکه احساس کردم نسبت به استادم یه حسی دارم، ولی جدی نگرفتم. گفتم شاید زودگذره. کلاس‌هامون خصوصی بود و اون آدم خشکی نبود؛ با دانش‌آموزاش حالت رفاقتی داشت، اما با این حال خیلی متشخص بود و حد و مرز رو رعایت می‌کرد.


هفت–هشت ماه گذشت و نه تنها حسم کم نشد، بلکه بیشتر هم شد. هر روز کلافه‌تر می‌شدم که چرا؟ آخه استادته، ۹ سال ازت بزرگ‌تره، این همه دانش‌آموز و دانشجو و همکار خانم داره، چرا باید تو رو انتخاب کنه؟


یه روز بعد کلاس که خیلی از همین موضوع ناراحت بودم، کنار مترو وایستاده بودم که از دور منو دید. اومد و گفت: «ریحانه، چی شده؟ ناراحتی؟»

من پیچوندم و گفتم «اوکیم». دعوتم کرد نهار، منم قبول کردم. از نظر من یه دعوت کاملاً دوستانه بود، چون همیشه هدفش این بود به دختر و پسرها مشاوره و کمک کنه. اصلاً به ذهنم نمی‌رسید ممکنه از من خوشش بیاد.

فرض کن همه‌ی این اتفاقا بهمن و اسفند افتاد.


تو اردیبهشت، سر کلاس حواسم پرت بود. پرسید چی شده؟ گفت چند وقته حواست پیش آدمیه، بگو من راضیش کنم. (به حالت شوخی)

پیچوندم و گفتم آخر کلاس بهت می‌گم. آخر کلاس کیفمو برداشتم و گفتم «شاید تو باشی» و سریع خواستم فرار کنم. گفت «وایسا، بریم بیرون حرف بزنیم.»


رفتیم بیرون صحبت کردیم، از شرایط‌مون گفتیم. تنها شرطش این بود که توی محیط آموزشگاه کسی نفهمه چون وجهه‌ی خوبی نداره، ولی بیرون مشکلی نیست.


خلاصه رابطه رو شروع کردیم. دو ماه با هم بودیم و همه چی خوب بود.


تا اینکه سر و کله‌ی اکسش پیدا شد.


اکسش از کجا منو پیدا کرده بود؟ از طریق پیج اینستاگرام پسره. چطور بین ۴۰۰–۵۰۰ نفر منو پیدا کرده بود، نمی‌دونم.

خلاصه منو نفرین کرد که:

«تو باعث شدی زندگی من خراب شه، امیدوارم یکی بیاد زندگی تو رو خراب کنه.»

در حالی که اینا یک سال بود جدا شده بودن، فقط خانواده‌ی دختره اذیت می‌کردن.


پسره از خجالت خانواده‌ی دختره و باباش در اومد..

 بعد ماجرا ازش پرسیدم: «دختره تا حالا کارهای جادو جنبل کرده؟»

گفت: «آره، من برای تمیزکاری خونم نظافتچی آموزشگاه رو گفته بودم بیاد، و دختره بهش دعا داده بود که بزاره.»

البته خودش اعتقاد نداشت و گفت چیزی نیست.


منم بی‌خیال شدم.

ولی دقیقاً یک هفته بعد، بدون هیچ مشکل واقعی، الکی و مسخره جدا شدیم. با احترام، ولی جدا شدیم.

بعد از اون من دو ماه اوضاعم خیلی بد شد. فشارم میومد روی ۷. هفته‌ای سه چهار بار باید سِرم می‌زدم، اما فایده نداشت. دو بار آزمایش دادم، دکترا می‌گفتن از نظر جسمی سالمی، احتمالاً روحیه‌اته.

شب‌ها تا پلکم رو میذاشتم احساس می‌کردم چیزی بیدارم می‌کنه، با وحشت می‌پریدم. مجبور بودم کسی کنارم بخوابه.

حدس میزدم طلسم شدم، ولی هم من و هم مامانم می‌ترسیدیم پیگیری کنیم.


دو ماه که گذشت کم‌کم بهتر شدم.


با بهتر شدنم، پسره یهویی پیام داد و دعوتم کرد کافه. چون جدایی‌مون دعوا نداشت، قبول کردم.

کلی حرف زدیم، ولی با هم اوکی نشدیم. ۸ روز حرف نزدیم.

بعد اون، حدود یکی دو ماهه مدام در ارتباطه.


استاده و کنکوره، صبح تا شب سر کلاسه، ولی حتی ۵ دقیقه هم وقت پیدا می‌کنه بهم زنگ بزنه. موقع برگشت زنگ میزنه، بعد رسیدن خونه زنگ میزنه. انقدر پشت تلفن حرف می‌زنیم که خوابش می‌بره.

وقتی آف داره، فقط با من بیرونه.

مامانش یه هفته از شهرستان اومده بود، نتونستیم همو ببینیم خیلی بیقرار شده مثلا

امروز 7 8 بار توی 4 ساعت فقط زنگ زده همینطوری حرف بزنیم با مامانش امشب رفته بود تئاتر، قبل شروع، ۵ دقیقه اومد بیرون خرید کنه و زنگ زد به من.

ازم پرسید اذیت میشی انقدر زنگ می‌زنم؟ گفتم نه.

کاملاً معلومه بی‌قراره، خودش هم توی لفافه میگه..


منم می‌فهمم بهم احساس داره، اما نمی‌دونم اثرات جادو جنبل باعث شده اقدام نکنه یا چیز دیگه‌س.


به نظر شما بهم حس داره؟

گاهی حقیقت روشنه، پذیرفتنش سخته.

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

میرین درس بخونین این دل و قلوه دادنا چیه اینقد آدم شل و ول

ببخشید که مثل شما نَنشستم تو خونه تا بلکه یه خاستگار سنتی پیدا بشه برام و مثل تخم مرغ شانسی باشه آینده عاطفیم.. 

گاهی حقیقت روشنه، پذیرفتنش سخته.

چ جرئتی داشتی گفتی بهش شاید تو باشی فک نکنم کار جادو و طلسم باشه برا دوستی میخواد یا فعلا وقتش نیست

اره واقعا خودمم برگام ریخته که چطوری تونستم چون کلا درونگرا و خجالتیم..

خیره مرسی نظرتو گفتی💙

گاهی حقیقت روشنه، پذیرفتنش سخته.

اوخی چرا دوباره اوکی نمیشین ؟ 

در خدمت پیغامگیر آقای مار هستیم 🐍 پند امروز برای پاکسازی روح شما : باید از تفاوت ها عبور کرد و به اشتراکات رسید 😌ناماسته قربت الا الله بااااااااااااااای🐍

اوخی چرا دوباره اوکی نمیشین ؟ 

باهم‌ اوکییم ولی حرفی از رابطه نزده منم علاقمو انکار میکنم چیزی نمیگم یه دفعه پیش قدم شدم فکر کنم همون زیادی هم بوده.. 

نمیدونم تمومش کنم یا صبر کنم نمیخوام الکی خودمو توی یه بازی روانی قرار بدم

گاهی حقیقت روشنه، پذیرفتنش سخته.

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز