خواهرم کلاس دومه من سال آخر دانشگاه مامانم همیشه توقع داره را تکالیف خواهرم بشینم پیشش خواهرمم تا دلتون بخواد بازیگوش کند یعنی قشنگ پدرم در میاد از تابستون باهاش دیکته کار میکردم یادش نره پدرم درمیاورد تا مینوشت زورش میاد بلده اما زورش میاد دیشب سر یکی سوالات ریاضیش بالا سرش بودم برگشته مامانم با لحن طلبکارانه غلط یاد بچه دادی خیر سرت دانشجویی من خیلی ناراحت شدم برگشتم گفتم از این به بعد خودت بشین بالاسرش تو ک با سواد تری بهش گفتم این یه هفته ک من دانشگاه بودم تو یه بار شده از بچه یه دیکته بگیری یک خطم نگرفتی از دانشگاه میام خسته کوفته هی میگی بیا پیش،بچه خودم کارهام میوفته نصف شب گفتم من ک سواد ندارم تو بشین ک با سوادی خیلی ناراحت شدم جای دستت درد نکنه هست