دوستان میشه بگید شما چطوری کنار اومدید من تو تاپیک های قبلم گفتم که پسر خالم تازه 18 سالش شده بود که تو خرداد تصادف کرد و فوت کرد و بدون خداحافظی تنهامون گذاشت ولی من نه تونستم بیمارستان برم نه مراسم تشییع و فقط یه قبر هست میرم سر اون من هیچی از مرگ پسر خالم جز حرف و یه قبر ندارم میگم نکنه اون نیست یه جایی قایم شده بعدا میخواد بیاد یه وقتایی میپذیرم یه وقتایی نه نمیدونم چمه هر روز صبح بیدار میشم گریه میکنم من خیلی با این پسر خالم صمیمی بودم من برادر نداشتم همیشه پشتم بود ولی بعد ها که بزرگتر شد از روی حیا کمتر باهام حرف میزد ولی در عمل باز بهم نشون میداد مثلا میرفت خرید برای منم چیز میگرفت برام نقاشی میکرد واسم گردنبند داد بچه تر که بود خیلی با هم بودیم یعنی فک کنید من از ظهر میرفتم اونجا تا شب چند سال همینجوری بودیم با هم پیتزا درست میکردیم خونه سازی میکردیم چیکار کنم زندگیم به هدف شده ناگفته نماند که پشت کنکورم و باید خیلی درس بخونم ولی چیکار کنم وضع روحیم
اگه اهل کتاب خوندن هستی یه کتابی هست به اسم آرامبخش دل ها اینو بخون ۱۰ صفحه اولش بخونی کافیه
شهادت رهبر شهیدم مبارک ...راه ادامه دارد .شبهه یا سوالی داشتید بپرسید ...فقط و فقط سوالات معرفتی دینی خودتون بپرسید و سوال شخصی نپرسید ...............................حدیث کسا حداقل ۳ نفری بخوانید برای این ایام و سوره فتح........................................................................جهت دفع شیاطین انس اللهم صل علی محمد و آل محمد..........
خدا بیامرزتش روحش شاد عزیزم خودت به زندگی سرگرم کن چه میشه کرد مرگ عزیزان واقعا سخته
ممنونم میخوام اصلا چهره اش از جلو چشمم نمیره چیکار کنم مدام خوابش رو هم میبینم بدتر میشم خوابشو که میبینم کل روزم خراب میشه همین دیشب خوابشو دیدم اومده بود خونمون اومده بود تو اتاقم با هم حرف زدیم گفتم تو میدونی مردی گفت من نمردم گفتم چجوری هی میزارن از اونجا میای اینجا گفت من آزادم هر جا بخوام میرم یه جعبه شیرینی صورتی هم دستش بود نشست شروع کردن به خوردنش منم به خالم یعنی مامانش و و بابام و مادربزرگم که اومده بودن گفتم اون میگه نمرده نکنه هنوز باور نکرده که مرده