ازتون خواهش میکنم بخونین داستان زندگیمو :
۲۱ سالمه
کلا خونواده ی خیلی خیلی ارومی دارم و سطح مالیمونم متوسط رو به پایینه
از ۱۷ سالگی گوشی گرفتن برام و بخاطر گذشته ی بدی که داشتم افسردگی داشتم و همون گوشی باعث شد معتاد گوشی شم و افسردگیم بدتر شه و کلی خیال پردازی کنم
پر از استرس پر از اضطراب بودم و همیشه دنبال این بودم که شغل داشته باشم برم سرکار لباسای خوب بپوشم سرم تو لاک خودم باشه
حتی یبار حتی یباررر از همون بچگی خودمو تو لباس عروس تصور نکردم یا حتی فکر نکردم ک چقد خوب میشه یه شوهر پولدار و خوب داشته باشم
خیلی خیلی خیلی خاستگار داشتم همرو با بهونه های جور واجور رد میکردم چون اصلا دلم نمیخواست ازدواج کنم
کلا تو خونه هم سرم تو لاک خودمه زیاد ارتباط نمیگیرم حتی با دوستای صمیمیم دیگه حداکثر ماهی ۲ بار بشینم صحبت و گفتگو کنم
نمیدونم شایدم درونگرام ولی خب با ادما خوب و درست معاشرت میکنم .
این ک میل ب ازدواج نداشتم همیشه میترسوند منو ، حتی با چند نفر دوست شدم ولی خب رابطه های عاطفیم گرم نبود ، سر هر چیز کوچیکی زود بهم برمیخورد و سریع کل رابطه رو میریختم بهم
یه مدت رفتم سرکار حالم بهتر بود راضی بودم از شرایطم .
بعد دوباره نرفتم و با خودم کار کردم با دعا و نماز و ... حالم خیلی بهتر شد و افسردگیم تقریبا از بین رفت
گفتم چیکار کنم چیکار نکنم ، بزار درس بخونم سال بعد برم دانشگاه
الان حالا خاستگار خیلی خوب دارم نمیدونم چیکار کنم
نمیتونمم درسو بهونه کنم چون از این بهونه ها پیش خونوادم خیلی خیلی اوردم
اعصابم خورده میام بگم نیان میترسم اشتباه کنم
و میام بگم بیان و قبول کنم ، میترسم از اینکه هیچ وقت نتونم اون ادمو دوست داشته باشم