نسبت به یه شخصی خیلی کینه دارم، یکسال و خورده ای هست دارم با خودم کلنجار میرم، هر روشی که بگین رفتم ولی یه لحظه هایی جوش میارم و احساس کینه شدید میکنم، خیلی دلم میخواد نابودی ذره به ذره اش رو ببینم. شاید چون میبینم هیچ تاوانی پس نمیده عصبی تر میشم تا جایی که میدونم با من همین بلا رو سر خیلی ها اورده ولی راحت زندگیشو میکنه. بگم که پسر نیست یه خانومیه یعنی ظاهرا ببینین میگین یعنی مظلوم تر از این تو دنیا مگه هست.
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
اخرین کاری که میخواست باهام بکنه این بود، میگفت بیا هر کدوم از طلاهامو میخوای بفروشم بهت ، بعد اینا یه زرگر اشنا دارن، یه روز برگشت بهم گفت من اینقدر بهت اعتماد دارم این طلا رو میدم ببر نشونش بده هر چقدر گفت تو همونقدر از من بخر. راستش ته دلم به این کار راضی نبود که اگه من بخوام طلا بخرم خب از بیرون میخرم ، نگو نقشه کشیده بوده که بگه طلا رو از خونه من برداشته و با بردن من به اون زرگر یه شاهد هم داشته باشه... خدا رو شکر زود متوجه شدم