سلام دوستان
من تقریبا هفته ای دو تا سه بار شب میرم خونه پدرم چون خواهر ندارم وابستگی شدیدی به مادرم دارم اونم اکثرا خودش زنگ میزنم بیا
الان رفتم خونشون یه کاری داشتم ماشینم در خونه شون بود بابام بیرون بود وقتی رسید در خونه صداشو شنیدم داشت میگفت جا نمیگیره تو خونش هر دقیقه اینجاست با من بود دلم شکست آب تو چشمم جمع شد سریع کارمو انجام دادم مامانمم نبود اومدم خونه حالا بگید من برم یا نرم دیگه مامانم دوست داره برم بابام دوست نداره ماهی یک بارم بریم اونجا چون پیره حال و حوصله ش کم شده .من کلا زنی هستم کسی بهم بی احترامی کنه دیگه نگاهشم نمیکنم ولی پدر و مادر فرق میکنه داستانشون گیر کردم بین این موضوع