2777
2789
عنوان

💔💔💔

85 بازدید | 2 پست

من خسته‌ام. سیزده سال با او زندگی کردم، سیزده سالی که هر روز ذوق و شوقم کمتر و کمتر شد. او می‌توانست مرا بالا ببرد، می‌توانست با موقعیتش، با پولش، با جایگاهش در اجتماع زندگی‌ام را زیبا کند… اما انتخابش چیز دیگری بود. به جای من، خانواده‌اش را بالا برد.من هر روز منزوی‌تر، خسته‌تر، نادیده‌تر شدم.


او مرا جدی نگرفت.  خانواده‌اش با من رقابت کردند، نمی‌توانستند تحمل کنند که پسرشان به من توجه کند، به من ارزش بدهد، با من زندگی قشنگ بسازد. یک شام ساده با هم، یک سفر کوتاه دو نفره… همه برایشان گناه بود. اخم‌ها و ناز و عشوه‌های مادرش همیشه بین ما بود، سد راه هر لحظه‌ای که او می‌توانست به من برسد. خواهرانش و مادرش همواره توقع داشتند، و او نوکرِ بی‌جیره و مواجب‌شان شده بود، در حالی که من هر روز بیشتر فرسوده می‌شدم.


من خسته شدم. افسرده شدم. اوضاع از کنترل من خارج شد. تلاش کردم، حرف زدم، انرژی گذاشتم… اما هیچ تغییری رخ نداد. او لج کرد، فاصله گرفت و من، تنها، فرسوده شدم. زندگی ما گند بود، خیلی گند… و حس کردم بخشی از وجودش جای دیگریست، جای دیگری که من در آن نیستم.


من خسته‌ام… از بی‌توجهی، از تنهایی، از عشقی که به جای رشد من، مرا کوچک کرد. از سال‌هایی که تمام امیدم را از دست دادم، و هیچکس نفهمید که چه بلایی سر روحم آمده است.


حالا می‌خواهد زن دیگری وارد زندگی‌ام شود. زن دوم… و من مانده‌ام میان ناباوری و قلبی که هنوز خون می‌ریزد.


چگونه می‌توانم این را تحمل کنم؟ چگونه می‌توانم بفهمم کسی که روزی قسم خورد کنارم بماند، حالا به جای حمایت و وفاداری، به دنبال دیگری است؟ هر نفسش، هر نگاهش، هر تصمیمش، حس خیانت و تحقیر را در وجودم فرو می‌کند

متأسفم عزیزم💔

امروز1404/۳/۱۱خیلی درمونده و افسرده ام ولی امیدم به خداست از خدا میخام یه نگاه ویژه به زندگیم بکنه که بگم خدایا شکرت نتیجه صبرمو بهم دادی.امیدوارم چند وقت دیگه که به امضام نگاه میکنم با خودم بگم چه روزای بدی بود خداروشکر گذشت... خدایا همه چیزو سپردم به خودت نذاری اون اتفاق بیوفته 💔😭

اگه دوست داشتی باهام حرف بزن

امروز1404/۳/۱۱خیلی درمونده و افسرده ام ولی امیدم به خداست از خدا میخام یه نگاه ویژه به زندگیم بکنه که بگم خدایا شکرت نتیجه صبرمو بهم دادی.امیدوارم چند وقت دیگه که به امضام نگاه میکنم با خودم بگم چه روزای بدی بود خداروشکر گذشت... خدایا همه چیزو سپردم به خودت نذاری اون اتفاق بیوفته 💔😭

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   _nepenthe222_  |  8 ساعت پیش
توسط   aysanjamali  |  20 ساعت پیش