من خستهام. سیزده سال با او زندگی کردم، سیزده سالی که هر روز ذوق و شوقم کمتر و کمتر شد. او میتوانست مرا بالا ببرد، میتوانست با موقعیتش، با پولش، با جایگاهش در اجتماع زندگیام را زیبا کند… اما انتخابش چیز دیگری بود. به جای من، خانوادهاش را بالا برد.من هر روز منزویتر، خستهتر، نادیدهتر شدم.
او مرا جدی نگرفت. خانوادهاش با من رقابت کردند، نمیتوانستند تحمل کنند که پسرشان به من توجه کند، به من ارزش بدهد، با من زندگی قشنگ بسازد. یک شام ساده با هم، یک سفر کوتاه دو نفره… همه برایشان گناه بود. اخمها و ناز و عشوههای مادرش همیشه بین ما بود، سد راه هر لحظهای که او میتوانست به من برسد. خواهرانش و مادرش همواره توقع داشتند، و او نوکرِ بیجیره و مواجبشان شده بود، در حالی که من هر روز بیشتر فرسوده میشدم.
من خسته شدم. افسرده شدم. اوضاع از کنترل من خارج شد. تلاش کردم، حرف زدم، انرژی گذاشتم… اما هیچ تغییری رخ نداد. او لج کرد، فاصله گرفت و من، تنها، فرسوده شدم. زندگی ما گند بود، خیلی گند… و حس کردم بخشی از وجودش جای دیگریست، جای دیگری که من در آن نیستم.
من خستهام… از بیتوجهی، از تنهایی، از عشقی که به جای رشد من، مرا کوچک کرد. از سالهایی که تمام امیدم را از دست دادم، و هیچکس نفهمید که چه بلایی سر روحم آمده است.
حالا میخواهد زن دیگری وارد زندگیام شود. زن دوم… و من ماندهام میان ناباوری و قلبی که هنوز خون میریزد.
چگونه میتوانم این را تحمل کنم؟ چگونه میتوانم بفهمم کسی که روزی قسم خورد کنارم بماند، حالا به جای حمایت و وفاداری، به دنبال دیگری است؟ هر نفسش، هر نگاهش، هر تصمیمش، حس خیانت و تحقیر را در وجودم فرو میکند