از همون روزای اولشم این خیلی درباره خانوادم و اینا پرسید راجب ازدواج حرف میزد و هدف ها و کلی نصحیت و اینا
هرچی رفت جلوتر من بیشتر ازین خوشم میومدد
و شانس جنگ شد و کلاسا هم تموم شد
تا به اینکه گفت بریم قرار حضوری بزاریم
من اونموقعه یک شرایطی داشتم حالم اصلا خوب حدود و تو اینا فازا نبودم گفت عیبی نداره
چند بار اصرار کرد بعد آخرش گفت دیگه نمیگم تا خودت بگی