يكى بود يكى نبود ، غير از خدا هيچكس نبود ، در روزي از روز هاى روستايي ، دختري به اسم نهال زندگي ميكرد و پسرى كه چشماش سبز بود هم اونجا زندگي ميكرد. یک روز از پنجره ناگهان هم دیگر را دیدن و در یک نگاه عاشق هم شدنن ، چشم سبزه و نهال از خوشحالى باد معده در كردندو پرواز کردن توی دستشویی ، سپس با هم در فاضلاب ها همراه با سوسك ها زندگي ميكردند ، و ناگهان يك رقيب عشقى به اسم شرك به وسط امد و مثلث عشقى درست شد !!
شرک به شدتتتت عاشق دختر قصمون شد و رفت تو کوچه پس کوچه ها و میخواست چشم سبزه رو بكنه توى گونى و به عنوان برده بفروشتش ، نهال انقدر چشم سبزه رو دوست داشت كه مجبور شد پيشنهاد شرك رو قبول كنه ، با اينكه اصلا دلش نميخواست ، ولى خب عشقه ديگه آدم دست به هركارى واسه عشق ميزنه ، نهال هم با شرك بدجنس و ظالم ازدواج كرد و چشم سبزه رفت جلوى در خونه ى شرك اينا ميخواست رگشو بزنه كه ناگهان نهال داد زد نه نکن لطفااا من عاشق تو هستمممم ولی چشم سبزه گفت من بخاطر تو رگ نمیزنم اسكل ، من عاشق شرک بودم ، كى واسه تو رگ ميزنه اخه؟ گوزو . اون لحظه بود كه دخترك باد معده ايه داستان ما قلبش هزاران تكه شد.