2777
2789

از چت جی پی تی بپرس😂


کاربری واگذاری شد🌱💙 کنکوری ام واسه موفق شدنم صلوات میفرستی قشنگم؟🥺💛 گفت: باورت میشه؟ همه ی تلاش های این مدتم فقط برای برداشتن آوار بوده، من هیچی نساختم.                                                  گفتم: بعضی وقتا دووم آوردن و بلند شدن خیلی قدرت بیشتری نسبت به ساختن میخواد🤍✨🌸

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

حتماً! 😊

در اینجا یک شعر کوتاه و طنزآمیز در مورد آزمایشگاه برات نوشتم:



---


در آزمایشگاه، غوغاست هر دم،

می‌جوشد لوله‌ها، می‌خندد عالم!

بوی الکل، صدای دستگاه،

هر گوشه پر از راز و نگاه.


دانشجو با چشمی خسته و خواب،

می‌سنجد با دقت، قطرهٔ آب!

دستکش به دست، و پیش‌بند به تن،

می‌جنگد با علم، شب تا سحر، من!


از شیمی و فیزیک تا میکروب و ژن،

هر تجربه دارد قصه‌ای روشن.

آزمایشگاه، دنیای شگفت،

جایی که حقیقت، زاده شود از نفت! 😄



---


می‌خواهی شعر بعدی را جدی‌تر و شاعرانه‌تر بنویسم (مثلاً به سبک سهراب یا شاملو)، یا همین سبک طنز و دانشجویی را ادامه بدهم؟

توی آزمایشگاهِ ما، غوغاست هر دقیقه،

موش سفیده قهوه می‌خوره با بیسکویت و شکریکه! 🍪

پروفسور حواس‌پرت، ریخت اسید رو دفترش،

فکر کرد اینم تجربه‌ست، نوشت "موفق شدم آخرش!" 😂

بالن صدام می‌کنه، می‌گه: "یه کم منو تمیز کن!"

می‌گم: "آخه وقت ندارم، دارم با میکروب رقص می‌کنم!" 💃🦠

از بوی گوگرد و زمزمهٔ شعله،

بادِ علم می‌وزد بر ذهنِ من.

تیزابِ سؤال، فلزِ شک را می‌تراشد،

تا ببینم جوهرِ یقین از چیست.

پایان هر آزمایش، آغازِ دیگری‌ست،

چنان‌که پایانِ یک عمرِ جست‌وجو.

لوله‌ها چون رگ‌های اندیشه،

در آن روان است پلاسما و دعا.

ای کربنِ زنده، ای اکسیژنِ راز،

از ترکیبِ شما جهان تولد یافت.

در ترازوی دقیقِ اتمی،

حتی خطای دل به اندازهٔ الکترون است.

رازِ نظم را می‌چینم چون کریستال،

می‌نهم کنارِ نامِ خالقِ بی‌شکل.

می‌دانم این گازِ بی‌بو و بی‌رنگ،

شاید تکه‌ای از آهِ نخستین انسان باشد.

سیلابِ نور در منشورم می‌شکند،

چنان‌که امید در دلِ خسته.

ای آزمایشگاهِ خاموش و روشن،

تو محرابِ تعقلِ منی در عصرِ غوغا.

در لوحِ سفیدِ میز، می‌نویسم فرمولِ خلود،

با زبانی از عدد و رؤیا.

دستکش‌ها را چون دعایی می‌پوشم،

تا لمس نکنم جز آنچه پاک است.

چکه‌های اسید، زمان را می‌سوزانند،

و تجربه، مرا در بوتهٔ صبر تصفیه می‌کند.

آزمایشگاه، جهانِ کوچکِ بزرگی‌ست،

که در آن، انسانِ خردمند، خدا را تمرین می‌کند.

می‌جوشد معرفت در بالن خونِ من،

و می‌فهمم حیات، واکنشی آرام و مقدس است.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792