من و همسرم ۵ سال میشه که ازدواج کردیم و ۱۰ سال اون از من بزرگتره. حدود ۴ و ۵ سال هم قبل از ازدواج با هم بودیم و هیچکدوم مشکلی با این تفاوت سنی نداشتیم.
ایشون پدر و مادرش رو خیلی قبل از آشنایی از دست داده بود و فقط یه خواهر بزرگتر داشت که اون هم توی ازدواج ما دخالت نکرد. یعنی مخالفتی نداشت.
اما خانوادهی من فقط مشکلشون تفاوت سنیمون بود که بعد تونستیم راضیشون بکنیم و اونها هم موافقت کردند و ازدواج کردیم.
همه چیز هم بین مون خیلی خوب پیش میرفت تا تازگیها که سر مسئلهی بچهدار شدن به مشکل خوردیم.
من همیشه عاشق بچه.ها بودم و دوست داشتم مادر بشم و اون این رو کاملا میدونست. حتی خودش هم رابطش با بچهها خوب بود ولی هربار حرف بچه میشد با شوخی و خنده ردش میکرد.
قبل از اینکه ازدواج کنیم هم من سعی کردم دراینباره باهاش حرف بزنم و متقاعدش بکنم وقتی فهمیدم خیلی مایل نیست. اما باز هم بحث رو پیچوند و گفت بعدا درموردش حرف میزنیم. منم کوتاه اومدم و دیگه چیزی نگفتم. حتی به خانوادم هم حرفی نزدم که دوباره مخالفت کنند.
اما الان کاملا جدی میگه من بچه نمیخوام و دلیلی نداره بچه دار بشیم و تو خودت بچهای و زندگیمون همینطوری خوبه.
نمیخوام سر این مسئله کارمون به طلاق برسه ولی واقعا هم دوست دارم بتونیم حلش کنیم.