بذار یه خلاصه سربسته بگم
مادرشوهرم خیلی خسیس و زرنگ تشریف داره
میخواست یه عروس با کمالات از خانواده ی خوب ولی با مهریه ی کم و بدون خرج بگیره
و عروسش بیاد طبقه ی پایینش زندگی کنه و هرروز همه ی کاراشو انجام بده و ایشونم به جلسات قرآن و رفت و آمدها برسه
ولی شوهرم منو انتخاب کرد که خب شرایط خانوادگی نرمال و خوبی داشتم، تحصیلات، شغل و شان اجتماعی داشتم، و پدر و مادرم حامی من بودن، مهریه هم برخلاف میل مادرشوهرم اون مقدار که مد نظر ما بود همسرم قبول کرد، خونه ی مستقل هم خرید و ما نرفتیم پایین اونا
این قضایای همه ی کارهای مادرشوهرم رو کردن هم من قبول نکردم
سر همینا مادرشوهرم باهام لج کرد،با حرفاش آزارم میداد، به خودم و خانوادم هرجور که میتونست توهین میکرد
ما فقط مدیریت میکردیم
بعضی چیزا هم نمیتونم بگم
سر خرید بازار که میخواست دوباره خواسته هاشو به ما تحمیل کنه ما گفتیم خودمون میخریم،اینم چون کسر شانش بود هر چی از دهنش دراومد به ما گفت
من باقی خرید رو دیگه همراهشون نرفتم، مامانم رفت خونه ی مادر مادرشوهرم، گله ش رو کرد و اونا گفتن این فلانه و فلونه شما ناراحت نشید
بعدش حدس میزنید چی شد؟ همون فامیل هاش بعد از اون همه توهینی که حتی یه کلمه در جوابش نگفته بودم به من گفتن زنگ بزن ازش عذرخواهی کن
منم چون تو نقطه ی بحرانی بودم و موقع جهاز برون بود و همسرم بهم گفت که فعلا بگذرون این کار رو کردم
خودم که پشیمونم ولی بقیه میگن کار درستی کردی
بعد عروسیمون جرات دخالت زیاد نداشت چون سر خرید بازار نزدیک بود ازدواج ما به هم بخوره، ولی همچنان آزار روحی میداد منو
تا این که خواهرشوهرم خواست ازدواج کنه و مشابه این قضایا پیش اومد واسش و تو همون مراحل خواستگاری بهم خورد
اینا خودشون اعتقاد داشتن که چوب خداست (امیدوارم که نباشه)
بعد از اون یکم کوتاه اومد
من یه استرس دیگه ای که دارم اینه که خواهرشوهرم که ازدواج کنه دوباره شروع کنه به آزار دادن من، البته مطمئن نیستم